در یک باغ پر از گلهای رنگارنگ، زنبوری کوچک و پرکار به نام شهداد زندگی میکرد. شهداد هر روز صبح با طلوع خورشید بیدار میشد و آمادهی یک روز پر از کار و پرواز میشد.
شهداد عاشق گلها بود. او از هر گلی کمی شهد شیرین جمع میکرد و گردههای طلایی را روی پاهایش حمل میکرد. این کار او بسیار مهم بود.
یک روز، دختر کوچکی به نام نیکا در باغ قدم میزد. او شهداد را دید که از گلی به گل دیگر میپرید و کمی ترسید. نیکا فکر میکرد زنبورها فقط نیش میزنند.
شهداد که متوجه ترس نیکا شد، کمی دورتر پرواز کرد و با صدایی آرام و مهربان (البته فقط در ذهن نیکا!) گفت: "نترس نیکا کوچولو! من اینجا هستم تا به گلها کمک کنم."
شهداد توضیح داد: "وقتی من از گلی به گل دیگر میروم، گردهها را با خودم حمل میکنم. این گردهها به گلها کمک میکنند تا میوه و دانههای جدید بسازند."
نیکا با تعجب نگاه کرد. او دید که چگونه شهداد گردهها را از یک گل به گل دیگر میبرد و بعد از مدتی، آن گلها شروع به رشد و تبدیل شدن به میوههای خوشمزه کردند.
شهداد گفت: "بدون ما زنبورها، خیلی از میوهها و سبزیجاتی که دوست داری، رشد نمیکنند. ما به درختان سیب، بوتههای گوجهفرنگی و حتی گلهای زیبا کمک میکنیم."
نیکا دیگر نمیترسید. او فهمید که زنبورها دوستهای کوچکی هستند که به زمین کمک میکنند تا سرسبز و پربار باشد. او لبخندی زد و برای شهداد دست تکان داد.
شهداد هم با یک چرخش شاد در هوا، به نیکا سلام کرد و به سمت کندوی خود پرواز کرد تا شهد جمعآوری شده را به عسل تبدیل کند.
از آن روز به بعد، نیکا هر وقت زنبوری را میدید، به جای ترسیدن، به او لبخند میزد و از او برای تمام کارهای خوبی که برای زمین انجام میدهد، تشکر میکرد.